چقدر دلم برای کسی که اسمش ندا بود تنگ شده...
نظرات ()سیا سرمای زمستان و سوسوی چراغ دور از دسترس
بخار دور دستانِ پیچ خورده و بهار دور از خاطرِ انتظار
خیابانِ همیشگی و جای پای برف
...
«کوچه ها باریکن دکونا بسته س
خونه ها تاریکن طاقا شیکسته س
از صدا افتاده ...»
از نفس
از پا
مرد عابر ِ تنهای تنها
یه نفر
یه شبح
یه سایه حتی
واسه دلگرمی ش نداره اینجا
کوچه ها تاریکن
هوا ... گزنده
دکونا بسته س
اما من زنده
دستای گرما توی جیب سرد
زمستون می ره من ِ دوره گرد
رو پاهات وایسا
آخرین یلداس
شب و بی خیال
سهم مون فرداس
نظرات ()
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و کنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من درآینه می دیدمش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
ــ سلام
ــ سلام
ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می ایم ؟
من از کجا می ایم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا کلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک
در ایستگاههای وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظه ای که باید باید باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
من از کجا می آیم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
پ ن:
امروز روز اول دی ماه است.
نظرات ()امشب هم آرزوی تو را دارم
و تو باز خفته ای
و باز آسمان تاریک است
و هوا هم دیگر سرد است
تا دیدار فردایمان راهی نمانده است
و من دارم می سوزم
و کسی نیست تا نفسی تازه در من بدمد
و باز آرزوی تو و دستانت را دارم
و دلم را تا ابد
تا آن زمان که فرشتگان ملکوت
در واقعیت به زمین نفرین شده می آیند
به تو می سپارم
و تو
نمی دانم
که آن را زیر پاهایت خواهی گذاشت...........
نظرات ()
بالاخره بعد از هزار سال زمینی زبون وا کردمو پا برهنه پریدم وسط بحثی که نه سر داشت نه ته ... امروز رفته بودم یه سر بزنم به چند تا از دوستام که دیدم وای چه بحث داغی داره شکل می گیره...
یه کم نشستم، یه کم ایستادم یه کم چای خوردم اما دلم به سکوت راضی نشد ... وقتی شروع کردم به حرف زدن دهن دو سه تاشون وا مونده بود ... آخه تا حالا ندیده بودن منم وارد بحثاشون بشم و حرف بزنم ... اونم با همون ادبیاتی که اون آدما فکر می کنن فقط خودشون بلدن و بس! بگذریم ... این موضوع فقط از این جهت برام مهم بود که ربط داشت به اوضاع روانی م
فکر بد نکنی ها ... روانی هم خودتی!
خیلی سال بود دیگه حال و حوصله ی حرف زدن و بحث روی مسائل اجتماعی و جامعه مدنی و فمینیسم و موضوعاتی از این دست رو نداشتم اما امروز ...
همین دیروز بودا ... داشتم به آدمای دور و برم می گفتم که بیاید کمتر حرف بزنیم ، بیاید اصلا باهم حرف نزنیم
آخه نه گوش شنیدنش هست نه حوصله ی درک کردن و تظاهر به فهمیدن آدما
*
یه عالمه آدم شبیه به هم تو سرم وول می خورن و بهم می رسن و سلام می کنن و لبخند می زنن و از کنار هم رد می شن و گاهی دوباره به هم نگا می کنن و عاشق هم می شن... اما هیچکدومشون حال و حوصله نشستن و نوشتن نداره ... اونم نصفه شبی.
تصمیم گرفتم هر چی دلم می خواد رو به زبون بیارم و اصلا هم خجالت نکشم و شرم حضورتون رو ندید بگیرم
دلم دقیقا الان یکی رو می خواد که بشینه دورتر از من و هی شعر بخونه و هی شعر بخونه و شعر بخونه و حرف نزنه ... و نزدیک تر نشه!
**
* اصلا هم خجالت نداره وقتی دلم نمی خواد بفهمم بقیه رو !
** چه دل خنگ و عجیبی دارم ؟!
نظرات ()
یه کم منتظرم این روزا تموم شه تا حالی ت کنم که کی خدای بهتری شده ... من یا تویی که همش غیبت داری و هیچ جا پیدات نمی شه و مدام داری منو می پیچی به زندگی و زندگی رو به من!
یه جایی م فکر کنم خل شده و گرنه نه اینجا می اومدم نه از این روزای ضدحال سرِ خود می نوشتم ... یه عالمه کار نیمه تموم رو دارم با هم تموم می کنم و می دونم که کار خودمو می سازم با این همه فکر و خیالایی که میاد و می ره و میاد و می ره و میاد و می ره و نمی آد ... اه!
شیطون شدما!
مسافرت و ابعاد گیج و گنگ ش رو که کنار بذارم باید بگم یه کم حالم بهتر می شد وقتی هاج و واج به مردمی نگاه می کردم که انگار قرن ها با ما فاصله دارن ، درسته که بهانه ی تلخی واسه مسافرت بود ولی شیرینی ِ سفر از تلخی ش کم کرد...
یه کم به خودم و آدمای توی کله م فرجه دادم تا هوا بخورن و دلواپسی ها و دلناگرونی هاشونو قلمبه قلمبه بالا بیارن تو شهر غربت... آی که چه حالی داد.
الان حتما با خودت می گی : آخ جون بالاخره شاد شدی ... نه عمو ! از این خبرا نیس ... ما معتادیم به غم و غصه خوردن و دم نزدن و وا بودن نیشِمون تا بناگوش...
خلاصه اینکه بد نبود ... دیروز رسیدیم و تا امروز ظهر خوابیدم ... فکر کنم سنجد-لازم** شده باشم بعد از این سبک مسافرت کردن.
دلم فعلا چیزای عجیب غریب می خواد و بهتره به زبون نیارم که "زبان سرخ سر ِ سبز می دهد بر ***"
* ..شعر
** گشاد
*** فاک!
پ ن: چقدر ولنگار شده این زبون 
نظرات ()هوی....
هنوزم خودمم ... با همون دستای لاغر و انگشتای باریک و بلند... با همون لبخندای همیشگی و توهمات عاشقونه .
امشب زده به سرم رفتم و آرشیو هزار سال پیش اولین وبلاگم رو پیدا کردم و باورتون نمی شه تا الان دهنم وا مونده بود از چیزایی که نوشته بودم و حسایی که همراش بود
یه جا نوشته بودم من مورچه خیلی دوست دارم ... انقدر این پست حالم و عوض کرد که نگو و نپرس.
الو ... با توام ها!
چشماتو بستی داری چرت می زنی ؟ پیر شدی ...یعنی پیرت کردم انقدر که تو خواستی آدم بشم و نشدم ... آخ جون که آدم نشدم حالا تا انتها بسوز 
راستی این آیکون خط بالا اولین آیکون زندگیمه ... یعین اولین آیکونیه که تو وبلاگ می ذارم ... واااااااااااااااااااای
زده به سرم حسابی
یه جای دیگه پست نوشته بودم انقدر انرژی داشت که نگو الانم انرژی مو از همون گرفتم
نوشته بودم:
کسی در من زندگی می کند که مدام فریاد می زند ، بلند شو و روی تمام این روزها بایست!
دارم همین کارو می کنم
از الان تو شاهد باش
تا چند چیز (دقیقه، ساعت، روز، ماه و ... ) دیگه همه چی ممهور به جای پاهام شده
پاهامو خیلی دوست دارم آخه
نظرات ()