آرتومیس

 
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦
 

از درون داره متلاشی می شه ، نمی دونم چه مرگشه این روزها ، اما یه جور دلتنگی مداوم پاشو گذاشته رو گلوشو مدام داره فشار می ده ...

نمی دونم کدوم مادر قحـبه ای دست برده تو طالع ام و این همه آشفتگی برام رقم زده ، دنبال یه دوام واسه این درد بی درمونی که همیشه هست و شده یه بخشی از وجود من .

عقده های فرو خورده ی جنسی رو هم بهش اضافه که می کنی می بینی چه معجونی می شه حال و روز من ، به هر چیزی چنگ می زنم برای آروم کردن خودم .

هر الدنگی از راه می رسه و پیشنهاد می ده چند وقتی باهم باشیم می پذیرم و یک ساعت ازش نگذشته به خودم فحش می دم و پشیمون می شم و زنگ می زنم و خودمو خراب می کنم و می گم : ببین من مشکل دارم ، نمی تونم این رابطه رو بپذیرم!

مدام دارم با خودم تکرار می کنم که : ببین من مشکل دارم ، نمی تونم این رابطه رو بپذیرم!

می رم فیسبوک استوس می کنم که :

لایف ایز ا بیگ هیوج دک ، دت وانت تو کیک یور اس آل د تایمز ، آل دیز ، آل نایتز

اما از اون 180 تا گاگولی که اون تو ان هیچکس نمی پرسه چه مرگته، فقط میان لایک می زنن که یعنی خوشحالیم که داری به فاک می ری دوست جون، خوشحالیم!

منم می گم باشه شادی کنین منم همه تون رو با هم دایورت کردم رو تخم چپ آخرین تزار روسیه، به من چه که چی کار می کنین .

دارم به فاک می رم، روانشناسا بهش می گن خود ویرانگری!

مشاور الاغ هم می گه نروتیک بودن و هنرمند بودن تو وجودت با هم اجین شدن و کاری نمی تونی بکنی ، مگر اینکه تو سطح زندگی کنی . منم تو دلم می خندم و می گم:

لایف ایز ا بیگ هیوج دک ، دت وانت تو کیک یور اس آل د تایمز ، آل دیز ، آل نایتز!!!


 
 
 
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥
 

تکلیفم مثل روزهای گور به گور شدنت بوی گند گرفته

حالا که یکسال می گذرد و زنده ام هنوز

 

دیشب هزار سالی که این یکسال پیر شدم را با خودم به گور بردم ، خاطره هات را از تابوتت بیرون کشیدم و غرق در سوزش چشمهام نشستم و به تو نگاه کردم ، که آمده بودی و فرمان ماشین را مثل عروسک های بچگی ت فشار می دادی توی بغلت.

موهای مجعد و لبهای برجسته و معصومیت کودکانه ی چشمهات ... چطور توقع داری یادم برود؟

تولدم را که تبریک گفتی، انگار دوباره به دنیا آمده بودم که دوستت داشته باشم و باور کنم که می توانم انقدر عاشقت باشم که همه چیز را زیر پا بگذارم و برای تویی که دیگر نیستی جهان شادی بسازم که شادی های کودکانه ات را تکثیر کنی توی قصه ام.

حالا همه ی پنجره ها را رو به خودم بسته ام ، از آن روز و شب لعنتی تنها چیزی که یادم مانده زجری ست که می کشم هنوز و باور اتینکه دیگر نمی توانم هیچکس را همپای تو دوست بدارم

خوابم نمی برد این شب ها ، هیچکس نیست

جز من و تویی که بالشم شده ای و بغل می گیرمت و های های گریه می کنم لابلای بوی عطر سینه های دوست داشتنی ات .

دلم می خواهد یکی از این روزها از راه دور هم که شده یک نگاه ، نه! خیلی بیشتر ، تماشایت کنم و تو نبینی که چه به روزم آورده روزهای بعد از رفتن تویی که می پرستیدمت.

با تمام ترسی که از دیدنت دارم ... اعتراف می کنم که هیچکس جایت را نگرفته و نخواهد گرفت. دوستت دارم


 
 
 
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢
 

ستاره های چشمان تو

سو سو هم نزنند

سر به هوایی های من

دلالت مند خواهند بود

 


 
 
 
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢
 

می شه با آغوشِ باز پذیراش بود، بی هیچ بهونه ای !

فقط باید بگذاریم اتفاق بیافته

نباید بترسیم ازش

باید خودمون رو رها کنیم و بگذاریم اتفاق ها به طبیعی ترین شکل ممکن بیافتند

 

اجازه بدیم هرکی هرچی دلش می خواد پشت سر و جلوی رومون بگه

 

اینا مهم نیست

مهم درخششیه که از درون سرشارمون کرده

مهم عشقیه که توش شناوریم

...

دارم عاشق می شم
 


 
 
بعد از رفتن ِآخری
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
 

 

فکر می کنم اون قطعه ای که مسئول دوست داشتنه با اون بخشِ مخصوص حسادت merge شده ن ! تا اطلاع ثانوی نمی تونم دوستتون داشته باشم


 
 
تقدیم به اونی که بیشتر از همه دوستش داریم ...
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
 

 

فرض کن دور و برت هزار تا آدمه

900 تاشون فقط برای معاشرت خوبند

100 تاشون برای احوالپرسی های دوستانه

50 تا شون واسه خوابیدن

10 تا شون واسه دوست بودن

3 تاشون برای دوست داشتن

و فقط یه نفر

تنها یه که می تونه

طوری بهت برینه که تا 30 نسلِ آینده هم هیکلت رو با دستشویی عمومی اشتباه بگیرن...


 
 
 
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 

به من و تو می رسیم از من و تو 
قصه مون تا آخرش ما ، نداره
زندگی قصه ی تلخی شده که
آخرش آدم و حوا نداره ...

 

ادامه ش رو بعدا می ذارم

 


 
 
 
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۳
 

کمی هوا ، کمی نفس ، کمی تو را کم دارم

به بودنت ، به بوسه ات نیازِ مُبرم دارم 


 
 
← صفحه بعد